چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
!!!!!!!
آفتابی گرم که نشستن زیر آن را دیوانگی می خوانند
و صدایی که پس از رفتن، شیرین شد!
به فکر آنم که
سالهای رفته ام را خاطرات کمی باقی ست
و سالهای نیامده ام را هراسی که گه گاه چهره اش را می بینم.
فردایم را تعریف می کنم همچون گذشته
بی خبر از آن که روزها همیشه تازگی دارند
و علامت تعجب پایان بخش تمام صفحات زندگی است.
می آموزم بی آن که بدانم
مجالی برای آزمودن برایم باقی ست یا ...
| لينک | دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ - مه رو |
به خیالم ...
به خیالم ...
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم
چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم، نگرانم
...
تو اومدن تو شکی نیست
اما،
تو موندن من هزار جور حرف و حدیث ...
تو میای و کلی حرف داری واسه گفتن
اما،
من اگه باشم نمی دونم لیاقت تو راه تو بودن رو دارم یا نه؟!
راستی وقتی اومدی چی باید گفت
چی می شنوم؟
اگه بیای و باشم چه جوری نگات می کنم
حق به جانب؟ ترسیده؟ محزون؟ عاشق؟...
می تونم ببینم؟
بخوام از"ش" باشم یا برم؟
مهمون نوازی رو وقتی سر سفره ات نشستم و تو اون جوری اون چیزی رو که تو دلم بود بهم دادی، قاشق قاشق چشیدم. طعمش طعم مهربونی "او" بود...
| لينک | دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ - مه رو |
فکر کن برای این به دنیا اومده باشی که لهت کنن، له!
و این تکرار ِ تکرار است!
- دانشجو اگه مشروط نشه، دانشجو نیست...
- من دوست دارم آدما له بشن، حتی خودم کاری کنم که اونا خورد شن!تا بفهمم چند مرده حلاجن، اگه دووم آوردن که نگهشون می دارم اگه نه ما رو به خیر و سلامت، اونا به ...
وجه مشترک زندگی همه ما اینه که کلی آدم واسه ی گذران زندگی می دون. یه بچه رو که می فرستی دانشگاه واسش حداقل 18 سال دویدی. 18 سال به هر دری زدی که بشه یه آدم با شخصیت، شاد، با انرژی و ...
حالا بماند که چی از اون دانشگاه میاد بیرون، میاد بیرون، فکر می کنه دیگه از دست یه سری آدم خلاص شده می ره بیرون می بینه نه هنوزم از اون جنس آدما هستن.
آدمایی که (پناه بر مهربان ترین کسی که شناختم) انقدر خودشون و بزرگ می بینن که فکر می کنن خدان، فکر می کنن مالک آدمان و می تونن به هر شکلی درشون بیارن. نمی گم واسه سرگرمی این کار و می کنن، مثبت اندیشی می کنم می گم از رو دل سوزی می خوان این جوری آدما رو بسازن. اما چرا این جوری بدون این که نگاه کنن ببینن این رفتارشون چه تأثیری رو آدم داره.
کاش انقدر که احساس بزرگی می کنن می تونستن مهربون باشن...مهربون...
| لينک | سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ - مه رو |
به بهانه ی 20:30
باران باش! هیچ کس به باران عادت نمی کند، هر وقت بیاید خیس می شوی....
جنس باران را بوییدن
قدم از کوچه ی آخری بر گرفتن
به اولی نرفتن
انگشت های کشیده را چیدن
لای زرورق شنیدن
به همهمه ی آب رسیدن
تن رود همهمه ی آب، من پر از وسوسه ی خواب، واسه رویای رسیدن، من بی حوصله بی تاب، میون باور و تردید...
| لينک | دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ - مه رو |
جزء و کل
همه چیز سر جایش است.
خورشیدی می درخشد، حتی در وهم انگیزی شب آرامش ما و زمینی که گردشش را جز با تحویل سال آذین نمی بندیم. هنوز سیب ها بر سر نیوتن یان می کوبند تا یاد آور جاذبه ی زمین برای فرزندان آدم(ع) باشند.
وقتی کلی بنگری همه چیز منظم است و مشکلی رو نمی نماید اما به جز که می روی کاستی ها و اضافاتی می بینی. دیگر خبری از آن نیست که پرتابه درست در همان جای اول خود با زمین رو به رو شود.
در سیر زندگی مصداقش را به کرات می بینیم، همانند کسی که به دید ما تمام مراحل زندگی اش را با خوبی به ترتیبی که برای همگان جا افتاده، می گذراند اما وقتی پا به دایره ی زندگی اش می نهی محسوس لنگیدن چرخ هایش را در می یابی هر چند از صدای موتور، آهنگ خوش ساز و دهل بلند است...
و باز زمزمه ی سوالی در گوشم طنین انداز می شود، کلی نگریستن را ارج بنهم تا غرق تحسین زیبایی هایی ناشناس شوم و به قولی مثبت های انرژِی را بگیرم یا با نگریستن به جزء گلاویز شوم با آنچه که نمی دانم چیست......
| لينک | پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مه رو |
کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی/همه جا بوی تو جاری ست خودت اما دیگه نیست
از خاطرات اول، دوم یا سوم دبستان چی یادت می یاد؟!
رنگای مدادات یا گرگم به هوا و دس رشته ......
سر کوچه رو که رد کرد چشمش به در خونه افتاد
....
حالا فقط سیاهی مردی رو می دید که دم خونه ایستاده بود.
دقت کرد ...
درسته! لباسش نظامی بود!!!
نکنه کابوس همیشگی ش رنگ واقعیت گرفته باشه. همیشه راه مدرسه رو با این دلهره که مبادا با تنهایی تنها شده باشه طی می کرد.
دیگه نتونست جلو بره، خودش رو کنج دیوار قایم کرد.
نشست.
دلش می خواست قد یه نقطه کوچیک بشه ...
گریه می کرد یا زار می زد براش مهم نبود، این دفعه دیگه مطمئن بود تک درخت مهربونش قد خم کرده و دیگه نمی تونه بهش تکیه کنه و حالا اون مونده بود و یه دنیا بی هیچ کسی که دل گرمی ش باشه.
تو فکر تنهایی بود که نگاهش رو به سوی خونه سوق داد، فکر کرد...
" یه لحظه، یه رؤیا "
اما نه! خودش بود، مهربون ترین صورتی که همیشه در خاطرش زیبا خواهد ماند.اون مسافت چگونه گذشت بماند، تازه فهمید اون مرد نظامی سد هاشم و .........
هنوز نتونستم شوری که وقتی فهمید کابوسش اتفاق نیفتاده رو حس کنم فقط می دونم طی چند ثانیه دوباره یه دنیا خالی از تنهایی واسه خودش و مهربونش ساخت.
| لينک | سهشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧ - مه رو |
طولانی بود زمانی که حلقه ها ایجاد شده بودند اما جایی برای اتصال شان دیده نمی شد. پس آن قدر چرخ زد و گشت تا توانست زنجیری از حلقه ها بسازد و حال حاصلش را با قلم سیاه رنگ می زند.
برایم تعریف کرد چگونه ندیدن را دید و نشنیدن را آموخت، برای بودن کوشید و به انتهای نبودن رسید!
در خاطرش هنوز " به ترین " پر رنگ ترین بود خود خواسته بود راستای مسیرش این گونه باشد اما مدتی ست جهت " بودن " را گم کرده است.
به ترین برای چه کسی، خود یا دیگری؟
| لينک | چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ - مه رو |
فیزیک پیشه گان!
بعد از این چند سالی که وارد جمع فیزیک پیشه ها شدم بدین نتیجه رسیدم که این قشر از جامعه هم ( که خدا بیشترشان کند
) مانند دیگر اقشار دارای مشخصه های خاص خود هستند که اغلب پس از طی شدن سال اول تحصیل و گاه بیشتر بسته به محل تحصیل دچار آن می شوند. مدتی ست برایم جالب شده است دانستن اینکه از نظر دیگران فیزیک پیشه ها دارای منحنی مشخصه هستند آیا؟
| لينک | شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ - مه رو |
سه تا کوچه قبل یازده بهمن، هشت بهمن، بهمن..........به من...
با سکوتش فریاد می زد ارزش مهر را می دانم. گلگونی چهره اش حاکی از شرمی بود که بارها از روشنی خاطرات دیگران شنیده بودم اما به چشم ندیده بودم.
بازتاب موج فرودی به چشم ها رسید، دیدم، نفهمیدم سیگنال ها تبدیل به ارقام دودویی شدند یا غیر که سر از ایست بازرسی دوم در آوردند.
- به کجا چنین شتابان؟!
خاطره ای رنگین شد، خاطره ی مردی از سه نسل پیش که به پاکی نامش را "مقدس"نهاده بودند و حال نیز دوباره تبلور مهری از جنس مهر الهی را در وجود یکی دیگر از آفریده هایش دیدم و صدایی طنین افکند که ما از جنس "او" ییم.
پس از آن در پی پاسخ سوالی گشتم، هشتاد و شش برایم یاد آور چه باشد؟
"سالی که نکوست از بهارش پیداست" یا "جوجه را آخر پاییز می شمرند"؟!
یکی اولین روز بهار، دگری آخرین جمعه ی سال و چه دورند و چه نزدیک به هم....
و نسبیت برایم واقعی تر شد.
| لينک | سهشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ - مه رو |
برای تسلای دلی که سر مشق زندگی اش "نشکستن" است
خواستم بنویسم، اما از چه؟
از تحسین بیداری وجدان هایی که برای اثبات وجودشان تمام استقرا ها را رفتم اما حتی با برهان خلف هم به جایی نرسیدم یا از سفری بیهوده که در میان کلمات داشتم تا شاید بتوانم به یاری شان تلنگری هر چند کوچک زده باشم.
گفتم وجدان، یاد کودکانه هایم افتادم، بازی کلاغ پر! دغدغه ی این که مبادا دستت را برای شتر مرغ بالا ببری، هر چند بال و پری دارد.
کودکی گذشته را با پرسش " کی بزرگ می شوم؟ " به حال رساندیم، بازی هایش را فراموش نکردیم. هنوز هم چیز هایی را پر می دهیم اما این بار به جای کلاغ، وجدان خود را بی هیچ بال و پری.
وجدان پر!
تنها تفاوتی که این دو با هم دارند این است که کلاغ برای همگان یک جور می پرد اما ما وجدان مان را بسته به موقعیت، مکان و زمانی که در آن هستیم متفاوت پرواز می دهیم.
انکار نکنیم دیدن انسان هایی را که لحظه به لحظه در رابطه با وجدان شان تصمیم های متفاوتی می گیرند. دقایقی دم از این می زنند که به دلیل بیداری وجدان شان حاضر به انجام کاری نیستند که یعنی شتر مرغ، شتر است و نمی پرد و دقایقی بعد همان کار را برای دیگری انجام می دهند با استدلال اینکه در اینجا مرغ بر شتر می چربد!
| لينک | پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ - مه رو |
السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره و الوتر الموتور
اللهم ارزقنی شفاعهَ الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام.
"حسین" سلطان عشق
"عباس" ساقی عشق
"زینب" شاهد عشق
"سجاد" راوی عشق
عاشقان تسلیت، یکدیگر را دعا کنیم.
| لينک | پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ - مه رو |